تبليغاتX
چشم بینای خدا

چشم بینای خدا

بیا که لحظه لحظه های انتظار ,تمام وجود خسته ی مرا به نیستی کشانده است

مرا كيفيت چشم تو كافيست مولاي من!

 

 

خدایا،بلا و مصایب ما بزرگ شده

 و بیچارگی ما بسی روشن

 و پرده از روی کار برداشته شد

 و امیدم ناامید شد

 و زمین بر ما تنگ آمد

 و آسمان رحمتش از ما منع گردید

 و تنها تویی یاور و معین ما و مرجع شکایت ما و یگانه اعتماد ما در هر سختی و آسانی...

 

 

این روزها که می گذرد...

نه! بگذار از روح زمان خسته و بی تو عقده گشایی کنم..!

با هزار و صد و اندی..چندبود ؟! نمی دانم!..

با هزار و صد و اندی سال تنها و بی تو بمویم!..

هزار و صد واندی سال؟؟؟!!..چه صبری دارد سال! و تو...دستم نمی رود به نوشتن غربتت!!

سال ها ،ماه ها،روزها،هفته ها،ساعت ها، دقیقه ها...آه..! چقدر تنهایند همه!

و اینک،من! ثانیه می شمرم!..می دانی....؟

ثانیه ها صدای انتظار قلب ساعت زمان های بی تو هستند...بی تو...

آقای مهربانم ..!بیا....

بیا...که ساعت مغموم قلبم ،با ثانیه های هیچ و پوچ و خالی و بی تواش!مدام دیوار احساسم را نشانه می رود..!

آقای غریبم..!بیا..

بیا...که نرگسی های اتاق تنهایی ام در سایه ی غربت تو مانده اند و خشک خشک !..غربتی سنگین..!

آقای تنهایم..!بیا...

بیا...که ...که...بگذار بی تکلف بگویم! که..هر حرف و هر حدیث و هر نگاهی،مدام نبودن تو را به رخم می کشد...

بیا...

بیا..که بی تو حتی انگیزه ی بودن ندارم! بی معنی و بی مفهوم و بی مقدار!!!هیچ چیز از خودم ندارم..!

دستانم خالی اند..!

دستانم...خالی اند!..دستان خالی مرا بگیر و برای یکبار هم که شده مرا میهمان خیمه ات کن!می دانم کمم!..

اما...اما تو کم می شوی؟؟!

با تمام نداریم،گوهری در صدف قلبم دارم که مرا کافیست! عشق تو !

سالهاست آن را همچو مرواریدی پرورانده ام !

غروب های جمعه که می شد...کاش بی تو غروب نیاید !!

خسته ام...بگذار دیگر تتمه ی احساسم را فقط خودت بدانی و بس...فقط یک نگاه تو!

احساسم در ظرف کلمه خفه شد ! تنگ است برایش ! احساس نیمه جان...

چیزی شبیه عقده ! روی قلبم باد کرده..می دانی چیست؟!

 آقای خوبم! من بدم، اما محبت تو مرا جادو کرده!

مسحور چهره ی نادیده ی توام!..

روی قلبم باد کرده!!که...اما...به خدا قسم دوستت دارم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 7:56  توسط ""  | 

سلام بر عین الله الناظره...

 

عرض ادب به ساحت با کرامت دوستان !

این بچه های خاکی یه جوری گفتن بنویس که مجاب شدم یهو...بله دیگه دله!

این شبا هم شبای دله...

شبای احیای قلبه نه احیای جوارح.کافیه آدم مقلب القلوب شه یه دم! با گفتن یا مقلب القلوب...

مگه ما چی میخوایم جز خودش؟

یه بزرگی چند شب پیش می فرمودن هر چی میخواید این شبا بگیرید چون اگر تو دعا کاهلی کردین و نتونستین بگیرید مرادتون رو  دیگه باید بمونید تو کفش تا شب قدر سال آینده! اونم به شرط حیات...

اونوقت تو طول سال هی دعا میکنی به زور می خوای بگیری مرادتو!!

جناب فاطمی نیا حفظه الله هم شب ۲۱ می فرمودن امشب بگیرید هر چی میخواید...تلاش کنید تو دعا

می فرمودن فقط یک مرتبه بگید یا اله العاصین اون ۷بار میگه بنده ی من لبیک ! چی میخوای بگو بهت میدم...

دعا هم که شرایط داره .واقفید دیگه.

آدم نباید عوام بازی در بیاره اگر حاجتشو نگرفت یه وری شه دیگه!! یا صلاحه میده یا بهترشو میده یا چیزی جاش میده یا اون دنیا حالشو میبری! اما "لیس من صفاتک یا سیدی ان تامر بالسوال و تمنع العطیه"... هرگز بی جواب نمیذاره...این صفتش نیست...

حاج آقا فاطمی نیا فرمودن تو اون فاصله که دعای قرآن رو می خونیم و هنوز قرآن به سر نگرفتیم هر چی بخواید میشه... فقط رمزش مادر سلام الله علیهاست که روح و جان من به نامشون!

هرکس تو احیاهای حاج آقا بوده میدونه... دم مسیحایی دارن... تو جملاتشون دل موج میزنه! عشقه..

هر وقت با اسم مادر سلام الله علیها دلتون لرزید منو یاد کنید...

صاحب این شبا آقا بقیه الله و خانم فاطمه زهرا و امام مجتبی و مولا علی صلوات الله علیهم هستن... حواستون باشه خلاصه...

شب ۲۳ تو دعا کوتاهی نکنید ...فکر نکنید اگرم چیزی یادتون رفت آخ بدبخت شدیم رفت دیگه!! نه از این خبرا نیست... علام الغیوب خودش علیمٌ به ذات الصدوره... فقط دلش میخواد باهاش عشق بازی کنی...

می دونی چیه؟ ... صدات قشنگه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 2:16  توسط ""  | 

قلم..!

خیلی دلم می خواد بنویسه...!


 حسرت نوشت:!

 

سلام ...

دلم واسه همه تون تنگ شده. . .

 

بی بی زمستون جونم ارادت !

داداش قصه گو... شهیدان زنده اند !

...

 

میام زود...

دعا کنید...

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 23:6  توسط ""  |