تبليغاتX
چشم بینای خدا
گل در شکاف دیوار...

 

Flower in the crannied wall

گل شکفته در دیوار شکافته،

 

I pluck you out of the crannies,

تو را از درون شکاف ها بر می کنم

 

I hold you here,root and all,in my hand,

و با ریشه و ساقه و برگ ات در دست می گیرم-

 

Little flower-but if I could understand

اما گل کوچک،اگر کمی توانستم در یابم سرشت تو را

 

What you are root and all,and all in all,

از برگ تا ریشه،از سر تا پا،

 

I should know what God and man is.!

آنگاه می توانستم شناخت خدا را و انسان را.!

 

 

به همین پیچیدگیه شناخت خدا و انسان!!

اگه واقعا آدم یه گل کوچیکی رو که تو شکاف دیوار شکفته بفهمه... چی میشه؟؟!

گل به اون کوچیکی رو نمی فهمیم! خدا رو به اون عظمت که خالق اون گل و انسانه رو می خوایم بفهمیم!!!

 

چقدر یقین می خواد و چقدر ایمان که انسان با بودن خدا از هیچی نترسه...هیچی...

این شعر مال خود آلفرده !من از این شعر خیلی چیزا فهمیدم...

2 رد پایی از دل  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعتشم 22:27  | 
کدوم کشو: نوشتجاتی با همکاری ارسطاطالیس و آلفردلردتینس!
گاهی آدم باید قفس خویش را ترک کند..!

 

 

پرنده تا بیرون از قفس نرود و دام و دانه های غریبه ها را تجربه نکند و طعم اسارت را نچشد، قدر قفس و صاحب خویش نخواهد فهمید...

 

وقتی آماج حمله های تیر وکمان سفیهان و بی عقلان قرار گرفت و در دست مشتی ندید بدید! اسیر شد! آنوقت خواهد فهمید که قفسش را عشق است و بس!

 

انسان وقتی فطرت پاک خود را زیر پا نهاد و گذراند و از خود فرار کرد،که از خود فرار کردن همانا و از خدا بریدن همانا!

وقتی دامهای شیطان و اسارت های تن را تجربه کرد و زخم زبان نا اهلان را نوش جان کرد! آنوقت تازه قدر صاحبش (خدا) و قفسش(دین) را می داند.

که همه از نادانی او است و بس!

  آنوقت است که به هیچ قیمتی حاضر به ترک قفس و رنجاندن صاحبش نیست حتی اگر در این قفس پر و بالش بشکند و روزگارش...

که بسی عسل است..!

2 رد پایی از دل  جمعه هفدهم مهر 1388ساعتشم 1:58  | 
کدوم کشو: اندیشه های یهو یی!
ناگفته...

 

حرفهایی برای گفتن هست که ظرف کلمه را گنجایش آن نیست!

پس ول معطلی ..!!

فقط... ظرف دل پذیرای آن حجم تلنبار شده است...

 

شنیده ام که می گویند: (می پرسند!): چه مرگت است به قولی؟ از چه می نالی؟!(بنال!)

همین...

همین دل همه کاره است!

خواستم تو نرنجی.. خودم رنجوریدم!

خواستم تو نگریی.. خودم گریستم !

 

در  خود می لولیدم...

حلقه ی اشک را با فخر و مباهات به گردن چشمانم انداختم و سر در گریبان دلم فرو بردم...

مدت هاست دیگر بغضم را نمی خورم... اشک می خورم!

 

این را دیگر دیده ام:! دیده ام همه دلتنگند ! دل  تنگ تو...

دل گشاد کجا بود؟!

بگذار اول برای خودم حلاجی کنم... صغری کبری بماند برای بعد !

 

آخ... اینقدر دست دست کردم باز، تا یادم رفت ... و همه تنها شدند..!!

 

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راه رو گر صد هنر دارد توکل بایدش !

 

صدای خدا رو شنیدی که میگه :ای کسانی که ایمان آورده اید لا تقنطوا من رحمة الله؟!

2 رد پایی از دل  شنبه یازدهم مهر 1388ساعتشم 2:32  | 
کدوم کشو: نمی دونم..!
خدایا به هر که عقل ندادی چه دادی..؟!

 

 

در حدیثی از علی علیه السلام در کتاب معروف کافی آمده است :

جبرئیل بر آدم نازل شد و گفت من مامورم که تو را میان یکی از این سه موهبت مخیر کنم، تا یکی را برگزینی و بقیه را رها کنی، آدم گفت:

آن ها چیست؟

جبرئیل در پاسخ گفت: "عقل" و "حیا" و "دین".

آدم گفت: من عقل را برگزیدم...

جبرئیل به "حیا" و "دین" گفت: او را رها کنید و به دنبال کار خود بروید،

گفتند ما ماموریم همه جا با عقل باشیم و از آن جدا نشویم !

جبرئیل گفت:حال که چنین است به ماموریت خود عمل کنید، سپس به آسمان صعود کرد !

این لطیف ترین تعبیری است که ممکن است درباره ی عقل و خرد، و نسبت آن با "حیا" و "دین" گفته شود،چرا که اگر عقل از دین جدا گردد با اندک چیزی بر باد می رود،یا به انحراف کشیده می شود.

و اما "حیا" که مانع  انسان از ارتکاب زشتیها و گناهان است آن نیز ثمره ی شجره ی معرفت و عقل و خرد است..

 

این نشان می دهد که "آدم" سهم قابل ملاحظه ای از عقل داشت که به هنگام مخیر شدن در میان این سه چیز،مرحله ی بالاتر عقل را برگزید،و در سایه ی آن هم دین را تصاحب کرد هم حیا را..

امام صادق علیه السلام: من کان عاقلا کان له دین، و من کان له دین دخل الجنة :"کسی که عاقل باشد دین دارد و کسی که دین داشته باشد داخل بهشت می شود"(بهشتم جای عاقلاس!!)


اضافه...نوشت:

سلام !

زیارتم قبول. !

آره دعا کردم...

نه یادم نرفت !

آره خب خوب بود...توفیقی بود...

راستی عقل هم چیز خوبیه ها...!! من که خیلی بهش فکر کردم !!!

2 رد پایی از دل  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعتشم 23:42  | 
کدوم کشو: حرفهایی از جنس "تو"
سلام..

 

من رفتم مشهد تا ۱۰ روز دیگه..

باشه می دونم !

حتما !

محتاجیم !

2 رد پایی از دل  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعتشم 2:17 
کدوم کشو: یه چیزی غیر از بقیه ی چیزا!
انسان عهدی بست..!

 

از همین الان قول می دم یه صندلی بذارم دم خونه ی قلبم! به هیشکی اجازه ندم بیاد تو،جز تو!

می خوام فقط تو چشای تو زل بزنم !

می خوام فقط با خودت هم کلام شم..! درگیر شم!

اما...

اما انگاری یه خرده دیره !!

نه !

صبر کن ببینم...

قبل از این هم گفته بودم این حرفا رو !

اما صندلی ام راحت نبوده انگاری!!...

نه...

 

....بذار ببینم...

انگاری ویل چیر گذاشته بودما !!

آخه می دونی اونقده نامردی کردم! عهد شکستم با تو!...اونقده... !! تا فلج شدم !!

فلج شدم...

طوری که با یه تکون ساده صندلیمو هل می داد،می رفت تو!!

ولی حالا که ماه رمضونی خودت فلج اش کردی..! انگاری دیگه نمی خواد زحمت صندلی و اینا رو بکشم!

فقط باید بیشتر مهمون خودم باشم ! یعنی !..یعنی همون مهمون تو !

راستی ...

حالم خوبه !

بازم می تونم رو صندلی بشینما...!

2 رد پایی از دل  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعتشم 22:59  | 
کدوم کشو: حرفهایی از جنس "تو"
فقط صداش کن..!

 

سرلوحه ی 14:اول و آخر هستی،پیدا و پنهان وجود،همه اوست و او به همه ی امور عالم داناست.

"حدید3"

 

 

ادله نوشت:!

اول اینکه بایستی عرض کنم خدمت شما که پیرو آیه ی قبل که تفسیرش رو نوشتم،یکی از دوستان کامنت فرموده بودن! که این یعنی چه؟"خدا اول است،آخر است،ظاهر است،باطن است" و البته کلی سوال دیگه که در حوصله ی وبلاگ بازی نیست! حداقل در یک پست!

نمی دونم مطالعه ای داشتن یا نه!اما برای اینکه خودم دانسته شوم! رفتم دیدم و دانستم که نوشتنش هم خالی از هیچی نیست حتی لطف!!


 

تفسیر نوشت:

تفسیر نمونه جلد 23 مفقود شده بود و من ضمن اینکه فقدانش رو شدیدا احساس می کردم! از تفسیر منهج الصادقین استفاده کردم. متنش خیلی علمی بود!!!(روان نبود(!))!

نکاتی که در این تفسیر به چشم می خورد این بود که:

1.       اوست پیش از جمیع موجودات و بنابراین پدید آرنده ی همه ی آن هاست. یعنی قدیم ازلی است که اولیت او را بدایت نیست(!) و پس از فنای ممکنات،یعنی باقی ابدی است که آخریت او را نهایت نیست.این دال است بر فنای جمیع جواهر و اجسام و اعراض در آخر کار.(یه با دیگه بخونش!!!)

2.       اول است به این معنی که اسباب از او صادر شده و آخر است به این اعتبار که مسببات به سوی او منتهی گشته.

3.       آشکار است وجود او به دلیل کثرت دلایل و نهان است حقیقت ذات او از تعقل هر عاقل.!

 

 

علما در تفاسیرشان این چهار صفت را آورده اند،از آن جمله آنکه اول است بدون ابتدا،آخر است بدون انتها و ظاهر است بدون نزدیکی و باطن است بدون دوری و حجاب!!

 

از شیخ ابوسعید پرسیدند که خدای را به چه شناختی؟گفت:به آنکه میان اضداد جمع کرده ! پس آیه را برخواند و فرمود که متصور نیست جمع بین الاضداد الا از حیثیت واحده.!


حکایت نوشت:

در خبر است که روزی رسول صلی الله علیه و آله با اصحاب نشسته بود،ابری برآمد.فرمود که شما می دانید که این چیست؟ گفتند که الله و رسوله اعلم.

فرمود: که این را عنایت خوانند.زمین را سیراب کند و نباتات را سبز و خرم گرداند. حق سبحانه،این را باز دارد و براند از قومی که او را ندانند و شکر او نکنند و وی را نخوانند.

بعد از آن فرمود:که می دانید که بالای وی چه چیز است؟ گفتند:خدا و رسول بهتر می داند.

فرمود:که آسمان دنیاست که آن را رفیع خوانند. و تا آسمان هفتم هر یک بالای دیگریست و از هر یکی تا به دیگری پانصد سال راه است.

بعد از آن فرمود:که میدانید که در زیر این زمین چیست؟

باز گفتند!!:الله و رسوله اعلم!

فرمود:زمینی دیگر هست و از زمینی تا زمین دیگر پانصدسال راه .!

پس گفت:به آن خدایی که جان محمد به امر اوست،که اگر شما او را بخوانید از بالای عرش جواب دهد و اگر در زیر زمین بخوانید جواب دهد! و اگر در مابین آسمان و زمین بخوانید جواب دهد...

(خدای مهربونی...!)

 

پس این آیه برخواند که:"هوالاول والاخر والظاهر والباطن"(و هو بکل شیء علیم) و او به همه چیز داناست.اول و آخر نزد علم او مساویست . وظاهر و باطن نسبت به ذاتش یکسان!!


پا نوشت:

در آخر هم این مطلب رو عرض کنم که به قول شریف آیت الله ناصری حفظه الله،قرآن رو فقط کسی درک می کند که قرآن در منزل اش نازل شده!

ما که فقط می خونیم!

علی ای حال دعا کنید!

!

 

2 رد پایی از دل  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعتشم 17:5  | 
کدوم کشو: حرفای سرلوحه دار
 
log
JavaScript Codes