مرا كيفيت چشم تو كافيست مولاي من!
خدایا،بلا و مصایب ما بزرگ شده
و بیچارگی ما بسی روشن
و پرده از روی کار برداشته شد
و امیدم ناامید شد
و زمین بر ما تنگ آمد
و آسمان رحمتش از ما منع گردید
و تنها تویی یاور و معین ما و مرجع شکایت ما و یگانه اعتماد ما در هر سختی و آسانی...
این روزها که می گذرد...
نه! بگذار از روح زمان خسته و بی تو عقده گشایی کنم..!
با هزار و صد و اندی..چندبود ؟! نمی دانم!..
با هزار و صد و اندی سال تنها و بی تو بمویم!..
هزار و صد واندی سال؟؟؟!!..چه صبری دارد سال! و تو...دستم نمی رود به نوشتن غربتت!!
سال ها ،ماه ها،روزها،هفته ها،ساعت ها، دقیقه ها...آه..! چقدر تنهایند همه!
و اینک،من! ثانیه می شمرم!..می دانی....؟
ثانیه ها صدای انتظار قلب ساعت زمان های بی تو هستند...بی تو...
آقای مهربانم ..!بیا....
بیا...که ساعت مغموم قلبم ،با ثانیه های هیچ و پوچ و خالی و بی تواش!مدام دیوار احساسم را نشانه می رود..!
آقای غریبم..!بیا..
بیا...که نرگسی های اتاق تنهایی ام در سایه ی غربت تو مانده اند و خشک خشک !..غربتی سنگین..!
آقای تنهایم..!بیا...
بیا...که ...که...بگذار بی تکلف بگویم! که..هر حرف و هر حدیث و هر نگاهی،مدام نبودن تو را به رخم می کشد...
بیا...
بیا..که بی تو حتی انگیزه ی بودن ندارم! بی معنی و بی مفهوم و بی مقدار!!!هیچ چیز از خودم ندارم..!
دستانم خالی اند..!
دستانم...خالی اند!..دستان خالی مرا بگیر و برای یکبار هم که شده مرا میهمان خیمه ات کن!می دانم کمم!..
اما...اما تو کم می شوی؟؟!
با تمام نداریم،گوهری در صدف قلبم دارم که مرا کافیست! عشق تو !
سالهاست آن را همچو مرواریدی پرورانده ام !
غروب های جمعه که می شد...کاش بی تو غروب نیاید !!
خسته ام...بگذار دیگر تتمه ی احساسم را فقط خودت بدانی و بس...فقط یک نگاه تو!
احساسم در ظرف کلمه خفه شد ! تنگ است برایش ! احساس نیمه جان...
چیزی شبیه عقده ! روی قلبم باد کرده..می دانی چیست؟!
آقای خوبم! من بدم، اما محبت تو مرا جادو کرده!
مسحور چهره ی نادیده ی توام!..
روی قلبم باد کرده!!که...اما...به خدا قسم دوستت دارم !
